تبليغاتX
آذرستان | داستانهای کوتاه سرگردان
نوشته های مهدی شادکار
Attractivité des espaces urbains 

 در سالن آمفی مدرسه معماری ،  استاد شهرسازی در باب جذابیت فضاهای شهری سخن می گفت

و امتداد محور دید من ،  لا به لای گیسوان دختر ردیف جلویی گیر کرده بود

گیسوان افشان و تاب خورده که مانند آبشاری خروشان بر روی شانه های برهنه اش فرود می آمد

کمند است آن که وی دارد نه گیسو ...

و استاد همچنان می گفت : 

Attractivité ... Attractivité


مهدی شادکار

۱۳ مهر ۱۳۸۸

مدرسه معماری پاریس ول دو سن 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:38  توسط مهدی شادکار  | 

کوچه ای با صفا و پر درخت ، قرق شده با گارد حفاظت . لنگ ظهر بود.

دیکتاتور پیر ، به عنوان پیاده روی صبحگاهی ، قدم می زد . 

به دبیرستانی دخترانه رسید ، با حیاطی پر درخت رو به کوچه ، و دخترکانی پر سر و صدا با دامن های کوتاه قرمز ، که حیاط را در زنگ تفریح روی سرشان گذاشته بودند . 

دیکتاتور را خوش آمد ، و از لای نرده ها مشغول تماشای دخترکان شد . زنگ تفریح به سر آمد و حیاط پر درخت ، خالی شد.

دیکتاتور به معاشران گفت که فردا نیز همین مسیر را به پیاده روی می آید . " و بلکه زودتر " . و عبور کرد.

چاکران و نوکران را زمان اندک بود . تا دبیرستان را تخلیه کنند ، روسپیان را اجیر کرده ، لباس فرم مدرسه با دامن های کوتاه قرمز بپوشانند ، تا فردا صبح ، بدکاره گان با ناز و عشوه ، لم ینقطع در حیاط مدرسه مشغول بازی و تفریح شوند و برای خوشایند دیکتاتور ، ادا و اصول در آورند.


مهدی شادکار

31 تیر 1388 خورشیدی 

پاریس

( با یاد آوری کتاب " خزان دیکتاتور " ، گابریل گارسیا مارکز ) 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 21:48  توسط مهدی شادکار  | 

 وارطان ، سر گیشا ، داخل یک کوچه ، جلوبندی سازی اتوموبیل دارد ، با مشتریان فراوان .

 گاهی تا بوق سگ مشغول کار است .

 امشب نیز پولوس های یک 206 خاکستری ، وقتش را زیاد گرفته است .

 ساعت از 9 شب گذشته ، که کارش تمام می شود .

مشتری که می رود ، می داند تا 9:30 دقیقه ، به خانه نمی رسد . 

پس دست ها را می شوید ، یک قهوه با قهوه جوش ایتالیایی اش بار می گذارد ، و به خیابان جلو دکان می آید

 ، تا با مشت های گره کرده ، با فریادهای اهالی کوچه پس کوچه های اطراف بر بام ها ، همراه شود : 

" الله اکبر "    " یا حسین میر حسین " 


مهدی شادکار

سی تیر 1388 خورشیدی

پاریس


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 18:23  توسط مهدی شادکار  | 

روزنامه فروش ایرانی کیوسک روزنامه فروشی روبروی پارک لوکزامبورگ پاریس ، به ایران بازگشته بود . رفیق فرانسوی او ، با کلاهی نمدی تیره به سر و پیپی به دست ،  که جای وی را گرفته بود تا کیوسک بسته نماند ، روزنامه ی لوموند در دست داشت . عکس بزرگی از میدان آزادی تهران مملو از جمعیت ، تمام صفحه نخست روزنامه را پر کرده بود . 

رفیق فرانسوی روزنامه فروش ایرانی ، گاهی با چشم تحسین ، عکس را می کاوید ، گویی به دنبال چهره ای آشنا می گردد. عکسی که در آن ، تنها برج میدان آزادی ، آسمان آبی ، و دریای سبز مردم ایران قابل تشخیص بود ، و نه جزئیات .

گاهی نیز پکی به پیپ می زد و روزنامه را رو به مشتریان نگه می داشت و بلند می گفت : 

" La Révolution Verte en IRAN  "

( انقلاب سبز در ایران ) 

تیتر روزنامه از این قرار بود " خیابان های تهران در اشغال معترضان طرفدار موسوی "


Newspaper seller


مهدی شادکار 

ژوئن 2009 - پاریس


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:49  توسط مهدی شادکار  | 

به چهارراه خیابان ژاکوب و خیابان بناپارت رسیدم . دست چپ ، چند قدمی که بروی ، به مدرسه ی بوزار ( هنرهای زیبا ) می رسی . از کتابخانه ی مدرسه ی معماری پاریس مالاکه ( بوزار ) خیلی خوشم می آید . کتابخانه ، قسمتی از ساختمان بوزار است که به طریقی مدرن ، در سه طبقه بازسازی داخلی شده است . دیوارهای بتن اکسپوز دارد ، و دیوارهایی به رنگ قرمز قرمز . 


Beaux Arts-3


پنجره های طبقه ی سوم کتابخانه ، به سمت حیاط مرکزی کوچکی باز می شوند که آب نمایی سنگی وسط آن قرار دارد ، و سه ضلع آن متشکل است از راهرو هایی سرپوشیده ، با ستون ها و طاق هایی تکرار شونده ، و مجسمه هایی که بین این ستون ها قرار گرفته اند . مجسمه هایی با فیگورهای گوناگون : ایستاده ، نشسته ، خوابیده ، نیمه برهنه ، لخت ، با عورت هویدا ، و برخی بی سر .


Beaux Arts-2


Beaux Arts-1


در طبقه ی سوم کتابخانه می نشینم . در میان انبوه کتاب های معماری اطرافم . اما ، من کتاب خود را دارم . دانشنامه ی زیبایی شناسی ... 

اندیشه های افلاطون را در مذمت هنر می خوانم ... 

به زیبایی می اندیشم . و به هنرمند . در این دیار ، زیبایی ها کالبدی اند . فیزیکی اند . مجسمه اند . و یا اینکه زیبایی های مدرن و پست مدرن اند : یک موقعیت بی مزه ، یا یک آنارشیسم رنگی . یک ملانژ تصادفی ، یا یک کلاژ همینطوری.

کانت بر این باور است که هنر فارغ از مفاهمه است . زیبا چیزی است که بدون مداخله ی هیچ مفهومی ، باعث خشنودی و لذت جان و روان شود . با این تعریف ، هنر مفهومی بی معناست . آیا هنر سرگرمی است ؟ 

در این زمانه ی عدم تعین ، هنر پوپولار را ارج می نهند . تراوشات درونی مبهم هنرمند پست مدرن را روی بوم ، یا حتی روی زمین ، هنر می خوانند و هزار سطر فلسفه بافی می کنند. مارسل دوشان ، کاسه توالتی امضا می کند و به نمایشگاه می فرستد و با یکی دو صفحه فلسفه بافی ، آنرا هنر می خوانند و ارجش می نهند. 

تحلیل های منطقی و استدلالی اینها به دل آدم نمی نشیند. آثار هنری شان غریب است. به یاد این شعر می افتم که می گوید : از کوزه همان برون تراود که در اوست . از درون انسان پوچ ، پوچی بیرون می تراود. 

 نیچه می گوید زیبایی امری سوبژکتیو ( ذهنی ) است . زیبایی یک شیئ نیست بلکه حالتی در درون ماست . 

ما برون را ننگریم و قال را ... ما درون را بنگریم و حال را


FarshchianArt_011_by_Farshchian


یاد تابلوهای استاد فرشچیان می افتم . موسیقی عرفانی خودمان . در دیار ما ، هنر همیشه معنایی بوده است . زیبا آن چیز غیر مادی است که انسان را از روزمرگی های روزانه و مادی بر می کند و اندکی او را به بالا می برد. به دریا می برد .  به سکوت می برد . به ازل می برد . این ، هنر اهورایی است . و آفریننده ی آن ، خود باید اهورایی باشد . بی رنگ باشد از رنگارنگی تعلقات . دلش باید آینه باشد . آینه ی صافی.

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز ... نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد 

از پنجره ی طبقه سوم کتابخانه ، به حیاط می نگرم . دور آب نمای سنگی ، دانشجویان نشسته اند و از مجسمه ها و آب نما اسکیس می زنند . نمی دانم چرا دلم گرفته است . دم غروب هم نیست ، اما دلم گرفته است . 

بیا ای دل از اینجا پر بگیریم ... ره کاشانه ی دیگر بگیریم

تلفن ویبره می زند. مامان است . از پله ها به پایین می دوم ، تا از کتابخانه بیرون روم و به حیاط مجسمه ها و آب نمای سنگی برسم ، و با او سخن بگویم . می گوید در حیاط حرم امام رضاست . می گوید می توانم سخنی بگویم تا صدایم در آنجا بپیچد . 

و سخن می گویم . 

و دلم پر می کشد .

 

مهدی شادکار 

مدرسه هنرهای زیبای پاریس 

پانزده مه 2009 ( 23 اردیبهشت 1388 )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 14:5  توسط مهدی شادکار  | 

 

پیپ را از جیب بغل کولی ام درآوردم . با فندک روشن اش کردم و دو سه پُک به آن زدم … 

در حوالی پاله رویال قدم می زدم. ویترینی انباشته از پیپ مرا به خود کشاند .

***

پیرمردی با سیگاری ، بسیار بزرگ بر لب ، و موهایی کاملا سفید و مرتب . نشسته در میان دکانی انباشته از پیپ . و زنی ایستاده در کنار در ورودی ، میانسال . زن گفت که پدرش افغانی بوده است از هرات . و پیرمرد گفت که زن ، آوازه خوان بوده است در جوانی. پُکی به سیگار برگ زد و ادامه داد « او زبان های بسیار می داند » و زن داشت در گوشه ای با تلفن سخن می گفت به زبانی غریب . از پیرمرد پرسیدم . گفت « C'est Hébrou » ( این عبری است ) .  

***

زن با من فارسی سخن می گفت . دست و پا شکسته . از هر دری سخن رفت . از پرسپولیس . از اصفهان . پیرمرد اصفهان را می شناخت . پُکی به سیگار زد و گفت 110 سال است اجدادش در این دکان پیپ می فروشند . پیپ های آنتیک . و پیپ های نو ، که زن خراطی کرده است .پیرمرد با خنده گفت که این زن 110 سالش است . به زن اشاره کردم و گفتم که من و او 2500 ساله هستیم . و خندید . و زن را خوش آمد . و زن پیپ های بسیار نشانم داد .

***

وقتی وارد دکان شدم ، به فرانسه سلام دادم . و زن بلافاصله به فارسی پرسید « ایرانی هستی ؟ . » . لهجه داشت . «  چشمان ایرانی با آدم حرف می زنند » به پیرمرد گفت این جمله را به فرانسه . و سخن بسیار رفت و اوقات خوش گشت .

***

پیرمرد تنبور را می شناخت . سازهای ایرانی را می شناخت . هنگام رفتن ، قول بازگشت دادم ، با تنبور . به گرمی بدرقه ام کردند . بدون اینکه پیپی خریده باشم . زن ، جعبه ای کبریت پیشکشی به من داد . باز کردم . کبریت با چوب های سیاه ، تا به حال ندیده بودم .

با خود گفتم ، این چوب کبریت های سیاه را که زن پیپ فروش در پاله رویال به من هدیه داد ، بگذارم در دلتنگی هایم ، با آن پیپ را روشن کنم .

پس ، از دکان که گام به بیرون نهادم ، پیپ را از جیب بغل کولی ام درآوردم و با چوب کبریت سیاه ، روشن اش کردم و دو سه پک به آن زدم  . ...


مهدی شادکار

۱۴ آوریل ۲۰۰۹

پاله رویال - پاریس

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 4:32  توسط مهدی شادکار  | 

در سالنی از سالن های موزه ی لوور ،

 چهره ی دخترکی نشسته بر روی یک عسلی ،

 گمارده شده به پاسبانی تابلوهای نقاشی چهره های دخترکان درباری ،

  نگاهم را دزدید.

 و دختر لبخند زد . و زیباتر از دخترکان درباری شد.


مهدی شادکار

آوریل 2009

موزه لوور پاریس

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 3:48  توسط مهدی شادکار  | 

انار

آسایشگاه سالمندان ، صبح:

( یک تخت گوشه ی اتاق ، و پیرزنی فرتوت ، تاق باز روی آن ، که به سختی نفس می کشد. و پسری شش هفت ساله با یک اسباب بازی کنار تخت بازی می کند )

پیرزن ( به سختی ) : بچه جان ، یه دقه بیا اینجا کارت دارم. ( سرفه ) من که غیر از تو کسی رو ندارم. بیا ننه ( سرفه )

( کودک همچنان بی تفاوت )  

پیرزن ( نالان ) : من از بابا ننه ی تو دلخوری ندارم. بذار هر جور راحتن زندگی کنن. من پیر، دست و پا گیر ، مزاحم شون بودم. باز خدا رو شکر که تو رو ماهی یه دفعه می یارن ببینمت. ولی خودشون چرا زود رفتن ؟ نمی خوان منو زیاد ببینن ؟

( پیرزن گریه می کند. کودک، اسباب بازی را رها می کند و ایستاده به پیرزن زل می زند. سپس به سوی پیرزن دویده و وی را در آغوش می گیرد )

آسایشگاه سالمندان ، عصر:

( پیرزن همچنان روی تخت.  کودک، قلمی در دست دارد و هر از چندگاهی کاغذی را خط خطی می کند و گاه به بیرون از پنجره می نگرد )

پیرزن : خوب ، نوشتی ؟

( کودک سر تکان می دهد )

پیرزن : بنویس اون ترمه ی زری دوزی یزدی هم مال خواهرت ثریا. هر وقت عروسی کرد بهش بدن. نوشتی ؟ خوب بارک الله. اون قرآن خطی بابا بزرگ خدابیامرزتم مال ناصر. قربون نماز خوندنش برم من ( سرفه ) نوشتی ؟ خوب فقط موندی تو ! قربونت برم که داری وصیت نامه ام رو می نویسی. آخه من که به کس دیگه اطمینون ندارم که.

( کودک بی توجه به پیرزن، از پنجره به بیرون می نگرد )

پیرزن : یادته چقدر از عصا و عینک و کلاه شاپوی بابابزرگت خوشت می اومد ؟ اونا رو هم بنویس برای خودت. مال مال خودت. تازه درخت انار خونمون یادته ؟ هر وقت می اومدی برات انار می چیدم پاره می کردم می خوردی ؟ مثل انارهای درخت های اینجا.

( پیرزن به بیرون از پنجره می نگرد. در محوطه ی آسایشگاه، چندین درخت انار هست و میوه هایش از آن آویزان )

پیرزن : از انارهای اینجا خوردی ؟ ( کودک با سر نفی می کند )

پیرزن : الهی فدات شم. قدت نرسید بهشون ؟ عوضش من یه دونه دارم. بیا بگیر.

( پیرزن دست زیر بالش می کند و اناری به کودک می دهد. کودک صورت پیرزن را ماچ می کند ، و انار را می گیرد )

آسایشگاه سالمندان ، شب :

( دو مرد جسد پیرزن را روی برانکار می گذارند و از اتاق خارج می شوند )

در محوطه ی آسایشگاه یک آمبولانس قرار دارد که کارکنان آسایشگاه آنرا احاطه کرده اند. هنگامی که می خواهند جسد را در آمبولانس قرار دهند، یکی از پرستاران متوجه کاغذی مچاله شده در دست پیرزن می شود. آنرا به سختی از پنجه ی بسته ی او بیرون می کشد. جسد در آمبولانس قرار می گیرد و آمبولانس به راه می افتد. ولی پیش از آنکه  خیلی دور شود، پرستار می تواند در نور کم چراغ های آمبولانس ، جمله ای کوتاه را درمیان کاغذ مچاله و خط خطی شده ، ببیند ...

 " مامان انار دارد "

 مهدی شادکار

 دی ۱۳۸۱

وقایع اتفاقیه ( روزنامه ی دانشجویی دانشکده فنی دانشگاه تهران  / شماره ی  ؟؟؟ )

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 22:7  توسط مهدی شادکار  | 

( تقدیم به علی همایی نژاد )

 

کلاس تمام شد. از کلاس که خواست خارج شود ، دیگران را دید که با سر و صدا و صحبت با همدیگر خارج می شدند. یکی دو نفر در حال درس پرسیدن از استاد بودند. یکی ادای یک شخصیت سیاسی را در می آورد و دور و بری هایش می خندیدند. چند تا از دخترها هم دسته جمعی در حالی که زیر گوش هم پچ پچ می کردند ، از کلاس خارج شدند. چشمهایش همه جا کار می کرد. جزئیات رفتار دیگران را می دید و به خاطر می سپرد. حتی سعی می کرد رفتارها را بدون صدا بنگرد. گاهی که می خواست زاویه ی دیدش را تغییر دهد، چشمهایش را می بست و پس از نشانه روی فرضی به محل دیگری ، آنرا را باز می کرد و "پلان" دیگری را می آغازید. ... اما امان از چشم آدمیزاد که همیشه لنز " نرمال " است.

همیشه دوست داشت فیلمساز شود. ولی نمی داند چرا سر از دانشکده فنی در آورده بود! شاید فرصتش دست نیامده بود. شاید اگر امکانات بهتری داشت، شاید اگر پدرش فرش فروشی داشت ...

سه چهار تا فیلمنامه نوشته بود که بلا استفاده! دستش خالی بود. می دانست که توانایی فیلم ساختن دارد ولی تنها بود ... برای همین از سمیرا بدش می آمد.

زیاد اهل صحبت نبود، و یا حاضر نبود وارد بحث های بیهوده همکلاسی ها شود. ساکت بود. حتی اگر بحث سینما مطرح می شد. اظهار نظرهایش تلگرافی بود. ولی وقتی صحبت از سمیرا می شد ... وای که چقدر از سمیرا بدش می آمد ... « سیب و تخته سیاه ، از مزخرف ترین فیلمهایی هستند که تا به حال دیده ام! او لیاقت فیلمساز شدن ندارد، حتی اگر جایزه ی خارجی گرفته باشد!»

بارها تصمیم قاطع برای ساخت یک فیلم کوتاه زیر ۲۵ دقیقه گرفته و از انجمن سینمای جوان درخواست یاری و کمک کرده بود. اما او را تحویل نگرفته بودند. ...

پدر یکی از دوستانش ، یک بنگاه معاملات ملکی داشت. پس از مدتی، پسر هم به یک بنگاهی زرنگ تبدیل شد و یک مغازه خرید و مستقل کار می کرد. البته با کوله باری از ناز شست های پدر. سمیرا را همچون آن دوست خود می انگاشت. اما نه. شاید می بایست این شهرت نامشروع او را طور دیگری تعریف می کرد ... آری، واژه را یافت :

 « سمیرا یک آقازاده است » . « سمیرا یک رانت خوار سینمایی ست. بدون پدرش ، او تخته سیاه را هرگز نمی توانست بسازد».

سالهای دور ، او عاشق فیلمهای محسن مخملباف بود. ولی حالا به خاطر سمیرا، از محسن هم بدش می آمد. چه می شد که محسن پدر او بود ... و یا پدر او یک فیلمساز ... و اکنون ، یک تبعیض بود ...

از کلاس خارج شد و مستقیم به بوفه رفت. آنجا هم کلی آدم نشسته بودند و چای و کیک می خوردند. یک دختر و پسر روبروی هم نشسته بودند و چای می خوردند، شاید هم چای نمی خوردند ...  به هر حال زندگی هر کدام از این آدمها خودش یک فیلم است برای خود. ولی فیلمنامه های او چیز دیگری هستند.  آهی کشید و سر به زیر انداخت. تا کی می خواست با چشمانش فیلم بسازد ؟

سمیرا هر دوربینی که بخواهد دارد. دی وی کم ، مینی دی وی. و از شات فیگور گرفته تا کلوز آپ می تواند لوکیشن ها و پرسوناژ ها را بنگرد.  اما چشم او همیشه لنز نرمال است. برای همین از سمیرا بدش می آمد ...

مهدی شادکار

۱۳ آذر ۱۳۸۱

وقایع اتفاقیه ( روزنامه ی دانشجویی دانشکده فنی دانشگاه تهران  / شماره ی  ۸۳ )   

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 0:32  توسط مهدی شادکار  | 

غرق در خواندن بود :

 « سبحانك يا لا اله الا انت ، الغوث ،  الغوث ، خلصنا من النار يارب.»

 كه صداي در ، او را به خود آورد . اصلا تمايل به بلند شدن نداشت.  هم چنان در را مي كوبيدند . پير مرد به اكراه ، كتاب مفاتيح را بست و به سختي بلند شد . زانوانش را گرفته بود . كهولت سن بود و هزار درد ! از اتاق خارج شد . با دست راستش ، گوشه ي شانه ي چپش را چنگ زد و عبايش را كه در حال افتادن بود ، سر جاي خود محكم كرد .

تا از پله ها پايين بيايد و مسافت حياط را طي كند و استخر خالي جلبك اندود را دور بزند ، يكي دو دقيقه اي گذشت .  ...

در با سر و صدا باز شد . فرتوت و لاغر اندام جلوي در ايستاده بود . « سلام حاج آقا » . «عليكم السلام » . نگاه پيرمرد از سر تا پاي مرد نحيف ، سُريد . «بيا تو ، قدرت .» و قدرت داخل شد . طنين صداي پيرمرد ، باز در بين درختان لخت ، پيچپد :  « دير اومدي قدرت ! قرار مون زودتر از اينا بود.» . « ببخشيد حاج آقا ؛ بچه كوچيكم مريض بود ... » . « خيلي خوب ؛ جارو رو وردار حياطو جارو كن كه كلي كار داريم » . قدرت جارو را برداشت و مشغول شد .  ...

صداي اذان ظهر از داخل خانه و از راديوي پيرمرد به گوش مي رسيد ؛ پير مرد آماده ي نماز ظهر مي شد و قدرت همچنان جارو مي كرد . ...

خوب و با دقت جارو مي زد . آخر حاج آقا خانه را تميز و مرتب مي خواست ، چون آن شب قرار بود به كلي از كسبه ي بازار ، از زرگر و آهنگر و فرش فروش ،  كه از دوستان و همكاران قديمي وي بودند ، افطاري بدهد .

تا پيرمرد نماز عصر را هم خواند ، قدرت حياط را حسابي جارو كرده بود . پيرمرد  به حياط كه آمد ، لبخندي رضايت بخش بر لبانش نقش بست .

 « قدرت ، برو داخل ، جارو برقي رو وردار ، سالن پذيرايي رو كلهم جارو كن ؛ كلي كار داريم ؛ بجنب ! » و باز گشت تا ادامه ي جوشن كبير را بخواند . تازه ، بايد يك جزء قرآن هم مي خواند . او هم كلي كار داشت . ...

هميشه در ماه رمضان ، پيرمرد عادت داشت چند روز پيش از شبهاي احياء ، جوشن كبير را چندين بار بخواند تا روان شود كه در آن شبهاي فوق الذكر ، بندهايي را در مسجد بخواند . هر چه باشد ، او از معتمدين محله ي بازار بود و نيز خوش صدا . عربي را هم بدون غلط و روان مي خواند . لذا شبهاي احياء ، ۲۰ ، ۳۰   بندي  از دعا را او مي خواند و مردم  « الغوث ، الغوث » مي گفتند .

 ...

 « سبحانك يا لا اله الا انت ، الغوث ،  الغوث ، خلصنا من النار يارب.» . بند آخر هم به پايان رسيد . قدرت هم جاروكشي اش تمام شده بود و دم در اتاق  پيرمرد ايستاده بود . « حاج آقا تموم شد ». حاج آقا به سختي بلند شد . « دنبال من بيا آشپزخونه » . قدرت تبعيت كرد . « يا الله ... » . حاج خانم چادرش را به سر كشيد و به اتفاق يك خانم ديگر . از در ديگر آشپزخانه بيرون رفت .

«بيا اين لگن مرغها را وردار ببر تو حياط لب استخر پاك كن .  تميز تميز . بدو ؛ كلي كار داريم » . قدرت به سختي لگن را بلند كرد . خيلي سنگين بود . تا به لب استخر برسد ، زوارش در رفت ! پيرمرد پشت سرش با دو لگن خالي ، در دست ، مي آمد . « چيه قدرت ؟ جون نداري چرا؟! »

قدرت به ياد آورد كه ديشب ، سحر ، او و عيالش تنها دو سيب زميني پخته با يك تكه نان خورده بودند ! 

« مرغها رو كه پاك مي كني ، آشغالها شو مي ريزي تو اين لگن ، رون و سينه ها شو تو اين لگن ، پاچه و بالش هم توي همين لگن . فهميدي؟ قاتي پاتي نكني ها ؟! »  . . .

صداي قرآن خواندن حاج آقا به گوش قدرت هم مي رسيد . صداي خوشي داشت پيرمرد . بي خود نبود كه در مسجد ، هر سال ، جوشن كبير مي خواند . ...

يك جزء قرآن را كه خواند ، قدرت همچنان مشغول پاك كردن مرغها بود .

« قدرت فس فس نكن ! ! »  . حاج آقا از پشت در نيمه باز اتاق ، كه به تراس حياط باز مي شد ، فرياد زد . سپس به آشپزخانه رفت تا سري به كارگر هاي ديگر بزند . چون حاج خانم به دو كلفت هميشگي هم گفته بود بيايند و كارها را رديف كنند و سفره را بچينند .

قدرت فريادهاي ضعيف و دور پيرمرد را از درون خانه مي شنيد . فهميد كه بايد  حاج آقا  هنوز در آشپزخانه باشد .

قدرت مردد بود !!

 تقريبا چهار پنج ماهي مي شد كه بچه هايش مرغ نخورده بودند . همان دخترهاي كوچكش ؛ كه يكي شان آن روز از سوء تغذيه از حال رفته بود ! خوب مي دانست كه آنها نياز به غذاي مناسب دارند . تا كي نان و سيب زميني! حتي نمي توانست هفته اي ، يك وعده برنج بپزد . ...

قدرت مردد بود !!

دوباره مشغول پاك كردن مرغها شد . فكر كرد شايد حاج آقا از افطاري اش به او مقداري بدهد . مثلا دو سه وعده مرغ بدهد بگويد : « قدرت ، بگير ببر براي زن و بچه ات ».  ... ولي او پيرمرد را بهتر مي شناخت ، پس آن احتمال بعيد را رد كرد . ...

چشمانش برقي زد . عزمش را جزم كرده بود . يك پلاستيك سياه از جيب شلوار رنگ و رو رفته اش بيرون آورد و چنگ زد و چند تكه سينه و ران مرغ داخل آن ريخت . در آنرا گره كرد و پاي درخت مجاور گذاشت . غافل از آنكه پيرمرد ، از پشت پنجره ي اتاق ، وي را نظاره گر بود .

« قدرت !! » حاج آقا فرياد زد ... قدرت به خود لرزيد ... روي برگرداند .

« بيا تو آشپزخونه ديگ برنج رو  بذار رو اجاق . بدو كار داريم ...» قدرت نفس راحتي كشيد . پاك كردن مرغها تمام شده بود . سريع بلند شد و داخل رفت . تا قدرت ديگ برنج را جابجا كند ، پيرمرد به حياط آمد . پلاستيك سياه را برداشت و آنرا باز كرد . سر برگرداند تا مطمئن شود قدرت در حياط نيست . پس با چالاكي فراوان ، محتوي آنرا در لگن مربوطه خالي كرد . دوباره سر برگرداند و پشت سرش را نگاه كرد . كسي نبود . بيلچه اي ، كه در نزديكي اش در پاي يك بوته ي گل قرار داشت ، را  برداشت و در لگن حاوي آشغالهاي مرغ كرد . بيلچه پر شد . امحاء و احشاء مرغ به همراه مقداري خونابه ، بيلچه را لبريز كرده بودند . آنرا در نايلون خالي كرد و دوباره در لگن فرو كرد و اين كار را تكرار كرد تا نايلون پر شد . در آنرا گره كرد و كنار درخت انداخت . سري تكان داده ، دوباره به اندروني بازگشت . قدرت همچنان با ديگ برنج ور مي رفت . يك ديگ بزرگ چهل پنجاه كيلويي . با هزار زحمت توانست ديگ را روي گاز پلوپز قرار دهد ... سپس به سرعت به حياط بازگشت و پلاستيك سياه ، كه كنار درخت گذاشته بود ، را برداشت و نزديك در خروجي ، پشت بوته اي از شمشاد ، پنهانش كرد .

...

هنوز يك ساعت به افطار مانده بود . مهمانها كم كم مي آمدند . اكثرا از كسبه ي بازار زرگرها بودند كه تا دكانشان را قفل بزنند و قدم زنان بسوي خانه ي حاج آقا بيايند ، ۱۰ دقيقه اي بيشتر نمي كشد . لذا زودتر مي رسيدند . ولي ديگر مدعوين حتما ديرتر مي رسيدند .

قدرت كه داشت گلها و درختهاي باغچه را آب پاشي مي كرد ، حاج آقا را ديد كه كت شلواري شيك پوشيده و عرقچين سفيد حج اش را روي تپه ي سرش گذاشته ، از مهمانها استقبال مي كند . قدرت شير را بست و شلنگ را جمع كرد . پيرمرد به سمت او آمد . « حاج آقا اجازه مي ديد؟ » خستگي در صداي قدرت ، با اندام وارفته اش ، هارموني داشت . « برو ، خسته نباشي . بيا بگير . اينم دستمزدت .» حاج آقا سه اسكناس هزار توماني را كه از جيبش در آورده بود ، به قدرت داد . « حاج آقا دفعه ي پيش ... » . « دفعه ي پيش . نه اين دفعه . خيلي فس و فس كردي . بگير از سرتم زياده ! » . قدرت پول را گرفت . حتما مرغها را هم با آن جمع زده بود . چون ديگر چانه نزد . « ديگه كي بيام ؟ براي تميز كردن استخر؟ » . « فعلا نمي خواد ديگه بياي . يه افغاني مي گيرم تيز كار كنه . برو . برو ديگه افطاره » . پيرمرد اين را گفت و روي برگرداند تا به مهمانهايش بپيوندد .

 قدرت در را باز كرد . به تندي پلاستيك سياه را از پشت شمشادها برداشت و خارج شد . خوشحال بود . تصاوير خيالي مرغ سرخ شده در سفره ي افطار و چهره ي خندان عيال و شادي دخترانش در ذهن او نقش بست . مي دانست اين خيال به زودي به واقعيتي ملموس بدل خواهد شد . پس به سرعت به راه افتاد تا زودتر به خانه برسد .

 پيرمرد در را باز كرد . در حالي كه دستش را ، كه يك تسبيح لاي آن گير كرده بود ، به ريش سفيد انبوهش مي كشيد ، قدرت را در ته كوچه نظاره گر بود كه سخت مي دويد !                    

 

                                               

مهدي شادكار

۱ آذر ۱۳۸۲  خورشيدي

گوهردشت                              

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 22:12  توسط مهدی شادکار  |