تبليغاتX
آذرستان | داستانهای کوتاه سرگردان
نوشته های مهدی شادکار
- شما ایتالیایی هستید ؟ 

- نه ، باسک 

- آهان .  اسپانیایی 

- نه ، باسک 

- بله بله . باسک . خوشوقتم

دست و پا شکسته فرانسه حرف می زدند . چون شش نفر بودند ، دور همان میز بزرگی نشستند که من ، تک و تنها ،  در انتهای آن نشسته بودم . در رستورانی ترک در پاریس . 

- و شما ؟ کجایی هستی ؟ 

- ایران 

یکی از آنها دستش را با مشت گره کرده بلند کرد . و دیگری ، انگشتانش را به نشانه ی پیروزی بالا گرفت . زن هایشان هم به من نگریستند ، سر تکان دادند  و لبخند زدند  ... 


مهدی شادکار

۱۹ آذر ۱۳۸۸

پاریس

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 4:18  توسط مهدی شادکار  | 

روز ۱۶ آذر ، اول خیابان طالقانی که روبروی درب شرقی دانشگاه تهران می شود غلغله بود . جمعیت به حدی بود که پلیس پس از زد و خورد اولیه با راهپیمایان ، تا حوالی چهارراه وصال عقب کشیده بود . از سمت غرب دانشگاه تهران  ، پس از اینکه مردم ، پلیس را تا میدان انقلاب عقب راندند ، دانشجویان با شکستن درب قفل و زنجیر شده ی  خیابان ۱۶ آذر دانشگاه ، به مردم پیوستند. 

در ضلع شرقی دانشگاه ، دانشجویان جلوی درب خیابان قدس ،‌‌ با لاستیک و هرچه دم دستشان بود در حال برپا کردن آتش بودند . 

آن طرف تر به دور کیوسک روزنامه فروشی اول خیابان طالقانی ، مردم جمع بودند . روزنامه فروش کهنسال اما ،‌ آتش به مالش زده بود ، و بغل بغل ،‌روزنامه ها را به دست جوانان می داد تا روی آتش خیابان قدس بریزند ... « آتش بزنید ... من دروغنامه نمی فروشم ! » 

- کیهان : استراگيجي عمله هاي آمريكا در ۱۶ آذر

- رسالت : احمدي‌مقدم: از تجمعات غيرقانوني در ۱۶ آذر ممانعت مي‌شود


مهدی شادکار

۱۵ آذر ۱۳۸۸

پاریس


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 22:26  توسط مهدی شادکار  | 

Attractivité des espaces urbains 

 در سالن آمفی مدرسه معماری ،  استاد شهرسازی در باب جذابیت فضاهای شهری سخن می گفت

و امتداد محور دید من ،  لا به لای گیسوان دختر ردیف جلویی گیر کرده بود

گیسوان افشان و تاب خورده که مانند آبشاری خروشان بر روی شانه های برهنه اش فرود می آمد

کمند است آن که وی دارد نه گیسو ...

و استاد همچنان می گفت : 

Attractivité ... Attractivité


مهدی شادکار

۱۳ مهر ۱۳۸۸

مدرسه معماری پاریس ول دو سن 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:38  توسط مهدی شادکار  | 

کوچه ای با صفا و پر درخت ، قرق شده با گارد حفاظت . لنگ ظهر بود.

دیکتاتور پیر ، به عنوان پیاده روی صبحگاهی ، قدم می زد . 

به دبیرستانی دخترانه رسید ، با حیاطی پر درخت رو به کوچه ، و دخترکانی پر سر و صدا با دامن های کوتاه قرمز ، که حیاط را در زنگ تفریح روی سرشان گذاشته بودند . 

دیکتاتور را خوش آمد ، و از لای نرده ها مشغول تماشای دخترکان شد . زنگ تفریح به سر آمد و حیاط پر درخت ، خالی شد.

دیکتاتور به معاشران گفت که فردا نیز همین مسیر را به پیاده روی می آید . " و بلکه زودتر " . و عبور کرد.

چاکران و نوکران را زمان اندک بود . تا دبیرستان را تخلیه کنند ، روسپیان را اجیر کرده ، لباس فرم مدرسه با دامن های کوتاه قرمز بپوشانند ، تا فردا صبح ، بدکاره گان با ناز و عشوه ، لم ینقطع در حیاط مدرسه مشغول بازی و تفریح شوند و برای خوشایند دیکتاتور ، ادا و اصول در آورند.


مهدی شادکار

31 تیر 1388 خورشیدی 

پاریس

( با یاد آوری کتاب " خزان دیکتاتور " ، گابریل گارسیا مارکز ) 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 21:48  توسط مهدی شادکار  | 

 وارطان ، سر گیشا ، داخل یک کوچه ، جلوبندی سازی اتوموبیل دارد ، با مشتریان فراوان .

 گاهی تا بوق سگ مشغول کار است .

 امشب نیز پولوس های یک 206 خاکستری ، وقتش را زیاد گرفته است .

 ساعت از 9 شب گذشته ، که کارش تمام می شود .

مشتری که می رود ، می داند تا 9:30 دقیقه ، به خانه نمی رسد . 

پس دست ها را می شوید ، یک قهوه با قهوه جوش ایتالیایی اش بار می گذارد ، و به خیابان جلو دکان می آید

 ، تا با مشت های گره کرده ، با فریادهای اهالی کوچه پس کوچه های اطراف بر بام ها ، همراه شود : 

" الله اکبر "    " یا حسین میر حسین " 


مهدی شادکار

سی تیر 1388 خورشیدی

پاریس


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 18:23  توسط مهدی شادکار  | 

روزنامه فروش ایرانی کیوسک روزنامه فروشی روبروی پارک لوکزامبورگ پاریس ، به ایران بازگشته بود . رفیق فرانسوی او ، با کلاهی نمدی تیره به سر و پیپی به دست ،  که جای وی را گرفته بود تا کیوسک بسته نماند ، روزنامه ی لوموند در دست داشت . عکس بزرگی از میدان آزادی تهران مملو از جمعیت ، تمام صفحه نخست روزنامه را پر کرده بود . 

رفیق فرانسوی روزنامه فروش ایرانی ، گاهی با چشم تحسین ، عکس را می کاوید ، گویی به دنبال چهره ای آشنا می گردد. عکسی که در آن ، تنها برج میدان آزادی ، آسمان آبی ، و دریای سبز مردم ایران قابل تشخیص بود ، و نه جزئیات .

گاهی نیز پکی به پیپ می زد و روزنامه را رو به مشتریان نگه می داشت و بلند می گفت : 

" La Révolution Verte en IRAN  "

( انقلاب سبز در ایران ) 

تیتر روزنامه از این قرار بود " خیابان های تهران در اشغال معترضان طرفدار موسوی "


Newspaper seller


مهدی شادکار 

ژوئن 2009 - پاریس


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:49  توسط مهدی شادکار  | 

به چهارراه خیابان ژاکوب و خیابان بناپارت رسیدم . دست چپ ، چند قدمی که بروی ، به مدرسه ی بوزار ( هنرهای زیبا ) می رسی . از کتابخانه ی مدرسه ی معماری پاریس مالاکه ( بوزار ) خیلی خوشم می آید . کتابخانه ، قسمتی از ساختمان بوزار است که به طریقی مدرن ، در سه طبقه بازسازی داخلی شده است . دیوارهای بتن اکسپوز دارد ، و دیوارهایی به رنگ قرمز قرمز . 


Beaux Arts-3


پنجره های طبقه ی سوم کتابخانه ، به سمت حیاط مرکزی کوچکی باز می شوند که آب نمایی سنگی وسط آن قرار دارد ، و سه ضلع آن متشکل است از راهرو هایی سرپوشیده ، با ستون ها و طاق هایی تکرار شونده ، و مجسمه هایی که بین این ستون ها قرار گرفته اند . مجسمه هایی با فیگورهای گوناگون : ایستاده ، نشسته ، خوابیده ، نیمه برهنه ، لخت ، با عورت هویدا ، و برخی بی سر .


Beaux Arts-2


Beaux Arts-1


در طبقه ی سوم کتابخانه می نشینم . در میان انبوه کتاب های معماری اطرافم . اما ، من کتاب خود را دارم . دانشنامه ی زیبایی شناسی ... 

اندیشه های افلاطون را در مذمت هنر می خوانم ... 

به زیبایی می اندیشم . و به هنرمند . در این دیار ، زیبایی ها کالبدی اند . فیزیکی اند . مجسمه اند . و یا اینکه زیبایی های مدرن و پست مدرن اند : یک موقعیت بی مزه ، یا یک آنارشیسم رنگی . یک ملانژ تصادفی ، یا یک کلاژ همینطوری.

کانت بر این باور است که هنر فارغ از مفاهمه است . زیبا چیزی است که بدون مداخله ی هیچ مفهومی ، باعث خشنودی و لذت جان و روان شود . با این تعریف ، هنر مفهومی بی معناست . آیا هنر سرگرمی است ؟ 

در این زمانه ی عدم تعین ، هنر پوپولار را ارج می نهند . تراوشات درونی مبهم هنرمند پست مدرن را روی بوم ، یا حتی روی زمین ، هنر می خوانند و هزار سطر فلسفه بافی می کنند. مارسل دوشان ، کاسه توالتی امضا می کند و به نمایشگاه می فرستد و با یکی دو صفحه فلسفه بافی ، آنرا هنر می خوانند و ارجش می نهند. 

تحلیل های منطقی و استدلالی اینها به دل آدم نمی نشیند. آثار هنری شان غریب است. به یاد این شعر می افتم که می گوید : از کوزه همان برون تراود که در اوست . از درون انسان پوچ ، پوچی بیرون می تراود. 

 نیچه می گوید زیبایی امری سوبژکتیو ( ذهنی ) است . زیبایی یک شیئ نیست بلکه حالتی در درون ماست . 

ما برون را ننگریم و قال را ... ما درون را بنگریم و حال را


FarshchianArt_011_by_Farshchian


یاد تابلوهای استاد فرشچیان می افتم . موسیقی عرفانی خودمان . در دیار ما ، هنر همیشه معنایی بوده است . زیبا آن چیز غیر مادی است که انسان را از روزمرگی های روزانه و مادی بر می کند و اندکی او را به بالا می برد. به دریا می برد .  به سکوت می برد . به ازل می برد . این ، هنر اهورایی است . و آفریننده ی آن ، خود باید اهورایی باشد . بی رنگ باشد از رنگارنگی تعلقات . دلش باید آینه باشد . آینه ی صافی.

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز ... نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد 

از پنجره ی طبقه سوم کتابخانه ، به حیاط می نگرم . دور آب نمای سنگی ، دانشجویان نشسته اند و از مجسمه ها و آب نما اسکیس می زنند . نمی دانم چرا دلم گرفته است . دم غروب هم نیست ، اما دلم گرفته است . 

بیا ای دل از اینجا پر بگیریم ... ره کاشانه ی دیگر بگیریم

تلفن ویبره می زند. مامان است . از پله ها به پایین می دوم ، تا از کتابخانه بیرون روم و به حیاط مجسمه ها و آب نمای سنگی برسم ، و با او سخن بگویم . می گوید در حیاط حرم امام رضاست . می گوید می توانم سخنی بگویم تا صدایم در آنجا بپیچد . 

و سخن می گویم . 

و دلم پر می کشد .

 

مهدی شادکار 

مدرسه هنرهای زیبای پاریس 

پانزده مه 2009 ( 23 اردیبهشت 1388 )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 14:5  توسط مهدی شادکار  | 

 

پیپ را از جیب بغل کولی ام درآوردم . با فندک روشن اش کردم و دو سه پُک به آن زدم … 

در حوالی پاله رویال قدم می زدم. ویترینی انباشته از پیپ مرا به خود کشاند .

***

پیرمردی با سیگاری ، بسیار بزرگ بر لب ، و موهایی کاملا سفید و مرتب . نشسته در میان دکانی انباشته از پیپ . و زنی ایستاده در کنار در ورودی ، میانسال . زن گفت که پدرش افغانی بوده است از هرات . و پیرمرد گفت که زن ، آوازه خوان بوده است در جوانی. پُکی به سیگار برگ زد و ادامه داد « او زبان های بسیار می داند » و زن داشت در گوشه ای با تلفن سخن می گفت به زبانی غریب . از پیرمرد پرسیدم . گفت « C'est Hébrou » ( این عبری است ) .  

***

زن با من فارسی سخن می گفت . دست و پا شکسته . از هر دری سخن رفت . از پرسپولیس . از اصفهان . پیرمرد اصفهان را می شناخت . پُکی به سیگار زد و گفت 110 سال است اجدادش در این دکان پیپ می فروشند . پیپ های آنتیک . و پیپ های نو ، که زن خراطی کرده است .پیرمرد با خنده گفت که این زن 110 سالش است . به زن اشاره کردم و گفتم که من و او 2500 ساله هستیم . و خندید . و زن را خوش آمد . و زن پیپ های بسیار نشانم داد .

***

وقتی وارد دکان شدم ، به فرانسه سلام دادم . و زن بلافاصله به فارسی پرسید « ایرانی هستی ؟ . » . لهجه داشت . «  چشمان ایرانی با آدم حرف می زنند » به پیرمرد گفت این جمله را به فرانسه . و سخن بسیار رفت و اوقات خوش گشت .

***

پیرمرد تنبور را می شناخت . سازهای ایرانی را می شناخت . هنگام رفتن ، قول بازگشت دادم ، با تنبور . به گرمی بدرقه ام کردند . بدون اینکه پیپی خریده باشم . زن ، جعبه ای کبریت پیشکشی به من داد . باز کردم . کبریت با چوب های سیاه ، تا به حال ندیده بودم .

با خود گفتم ، این چوب کبریت های سیاه را که زن پیپ فروش در پاله رویال به من هدیه داد ، بگذارم در دلتنگی هایم ، با آن پیپ را روشن کنم .

پس ، از دکان که گام به بیرون نهادم ، پیپ را از جیب بغل کولی ام درآوردم و با چوب کبریت سیاه ، روشن اش کردم و دو سه پک به آن زدم  . ...


مهدی شادکار

۱۴ آوریل ۲۰۰۹

پاله رویال - پاریس

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 4:32  توسط مهدی شادکار  | 

در سالنی از سالن های موزه ی لوور ،

 چهره ی دخترکی نشسته بر روی یک عسلی ،

 گمارده شده به پاسبانی تابلوهای نقاشی چهره های دخترکان درباری ،

  نگاهم را دزدید.

 و دختر لبخند زد . و زیباتر از دخترکان درباری شد.


مهدی شادکار

آوریل 2009

موزه لوور پاریس

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 3:48  توسط مهدی شادکار  | 

انار

آسایشگاه سالمندان ، صبح:

( یک تخت گوشه ی اتاق ، و پیرزنی فرتوت ، تاق باز روی آن ، که به سختی نفس می کشد. و پسری شش هفت ساله با یک اسباب بازی کنار تخت بازی می کند )

پیرزن ( به سختی ) : بچه جان ، یه دقه بیا اینجا کارت دارم. ( سرفه ) من که غیر از تو کسی رو ندارم. بیا ننه ( سرفه )

( کودک همچنان بی تفاوت )  

پیرزن ( نالان ) : من از بابا ننه ی تو دلخوری ندارم. بذار هر جور راحتن زندگی کنن. من پیر، دست و پا گیر ، مزاحم شون بودم. باز خدا رو شکر که تو رو ماهی یه دفعه می یارن ببینمت. ولی خودشون چرا زود رفتن ؟ نمی خوان منو زیاد ببینن ؟

( پیرزن گریه می کند. کودک، اسباب بازی را رها می کند و ایستاده به پیرزن زل می زند. سپس به سوی پیرزن دویده و وی را در آغوش می گیرد )

آسایشگاه سالمندان ، عصر:

( پیرزن همچنان روی تخت.  کودک، قلمی در دست دارد و هر از چندگاهی کاغذی را خط خطی می کند و گاه به بیرون از پنجره می نگرد )

پیرزن : خوب ، نوشتی ؟

( کودک سر تکان می دهد )

پیرزن : بنویس اون ترمه ی زری دوزی یزدی هم مال خواهرت ثریا. هر وقت عروسی کرد بهش بدن. نوشتی ؟ خوب بارک الله. اون قرآن خطی بابا بزرگ خدابیامرزتم مال ناصر. قربون نماز خوندنش برم من ( سرفه ) نوشتی ؟ خوب فقط موندی تو ! قربونت برم که داری وصیت نامه ام رو می نویسی. آخه من که به کس دیگه اطمینون ندارم که.

( کودک بی توجه به پیرزن، از پنجره به بیرون می نگرد )

پیرزن : یادته چقدر از عصا و عینک و کلاه شاپوی بابابزرگت خوشت می اومد ؟ اونا رو هم بنویس برای خودت. مال مال خودت. تازه درخت انار خونمون یادته ؟ هر وقت می اومدی برات انار می چیدم پاره می کردم می خوردی ؟ مثل انارهای درخت های اینجا.

( پیرزن به بیرون از پنجره می نگرد. در محوطه ی آسایشگاه، چندین درخت انار هست و میوه هایش از آن آویزان )

پیرزن : از انارهای اینجا خوردی ؟ ( کودک با سر نفی می کند )

پیرزن : الهی فدات شم. قدت نرسید بهشون ؟ عوضش من یه دونه دارم. بیا بگیر.

( پیرزن دست زیر بالش می کند و اناری به کودک می دهد. کودک صورت پیرزن را ماچ می کند ، و انار را می گیرد )

آسایشگاه سالمندان ، شب :

( دو مرد جسد پیرزن را روی برانکار می گذارند و از اتاق خارج می شوند )

در محوطه ی آسایشگاه یک آمبولانس قرار دارد که کارکنان آسایشگاه آنرا احاطه کرده اند. هنگامی که می خواهند جسد را در آمبولانس قرار دهند، یکی از پرستاران متوجه کاغذی مچاله شده در دست پیرزن می شود. آنرا به سختی از پنجه ی بسته ی او بیرون می کشد. جسد در آمبولانس قرار می گیرد و آمبولانس به راه می افتد. ولی پیش از آنکه  خیلی دور شود، پرستار می تواند در نور کم چراغ های آمبولانس ، جمله ای کوتاه را درمیان کاغذ مچاله و خط خطی شده ، ببیند ...

 " مامان انار دارد "

 مهدی شادکار

 دی ۱۳۸۱

وقایع اتفاقیه ( روزنامه ی دانشجویی دانشکده فنی دانشگاه تهران  / شماره ی  ؟؟؟ )

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 22:7  توسط مهدی شادکار  |